#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_778

یکی برای من یکی هم برای خودش ... چقدر این رفتار هایش را دوست

. داشتم

. ــ بیا اینجا بخواب ... من که دارم بی هوش می شم

پیرهنش را بیرون آورد و کمربندش را باز کرد و از شلوارش بیرون کشید :

. با اینا که نمی شه خوابید .. تو هم مانتو تو در بیار ، راحت بخوابی

. ــ من راحتم ... مشکلی نیست

حرفی نزد و چراغ را خاموش کرد ، اما از بیرون نور می نابید . طاق باز

. دراز کشید

. من هم به موازات او در بستری که پهن کرده بود خوابیدم

ساعدش را روی چشمهایش گذاشت : راحتی ریحانه ؟

. نگاهم به او بود : اوهوم

. ــ خیلی خست شدی

... ــ الان خوبم

دستش را برداشت و به پهلو چرخید به طرفم و نگاهش را دوخت به

صورتم : می ترسی ؟

ــ از چی ؟

. ــ از من

خندیدم : تو مگه ترس داری ؟


romangram.com | @romangram_com