#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_777
. حضورمان استقبال کردند
اتاق تمیز و مرتبی را در اختیار من و عطا که مرا همسرش معرفی کرده بود
. گذاشتند : اینجام دستشویی و حمام
. من به سمت دستشویی رفتم و همچنان صدایشان را می شنیدم
عطا از پیرمرد پرسید : پدر جان تو این روستا مکانیک هم دارید ؟
لهجه ی زیبایش شنیدنی بود وقتی که مکانیک روستایشان را معرفی می
. کرد . اما گفت که باید تا صبح صبر کنیم
او که رفت عطا هم آبی سر و رویش زد و برگشت ،گفت : چاره ای نیست !
. صبر می کنیم ...صبح با مکانیک می ریم
مجمعه ی بزرگی که درونش غذایی ساده به همراه تنگ آب و لیوان سفالی
. قرار داشت را پیش کشید : بیا بخور که جونی برات نموند دیگه
. نشستم . گرسنه بودم
برایم لقمه گرفت و به دستم داد . همان مهربانی ها که تشنه اش بودم را
چه راحت خرج می کرد . گاهی هم خساست می کرد که جانم را به لبم می
. رساند
پس از شام که با وجود خستگی و گرسنگی خیلی هم دلچسب بود ،
برخاست و تشکهایی که از تمیزی برق میزد را کف اتاق پهن کرد ... با
. فاصله
romangram.com | @romangram_com