#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_776

که یه عمر دنبالش بودی و نداشتی و می خواد یک جا نصیبت بشه رو ازت

. بگیرم

پیرهنش از اشک هایم خیس شده بودم . خودم را عقب کشیدم . دست بالا

آورد و اشکهایم را پاک کرد : به حرِف دلت گوش کن ... هر چی که باشه

! برای من محترمه

نمی دانست این رویش را نمی خواهم ... من به همان عطای بی منطق و

عاشق و زورگو عادت کرده و دل بسته بودم .. نه اینکه مرا در انتخاب

. خودش یا دیگری آزاد بگذارد

. دیگر حرف نزدم . او نیز در سکوت خودش فرو رفت

آنقدر پیاده رفتیم تا چراغ های یک آبادی در ان سوی جاده برایمان نمایان

. شد

.. ــ اونجا رو ببین ریحان

دلم ضعف می رفت برای ریحان گفتن هایش ... اما نمی گفت مگر بی هوا و

. بی حواس

. خودمان را به روستا رساندیم . خانه های گلی و سقف های گنبدی شکل

در یکی از خانه ها را زد و اندکی بعد پیرمردی در را گشود ، ظاهرا همه ی

ِر این خانه را می زدند که انگونه خودش و همسرش از

در راه مانده ها د


romangram.com | @romangram_com