#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_775
انتخابش ؟
! صدای پارس ها نزدیک و نزدیک تر می شد : نه خودشو دیدم نه انتخابش
! ــ بی تفاوت گفت : آره خب .. تا نبینی که نمی تونی مخالفت کنی
ــ کی گفته می خوام مخالفت کنم ؟
ــ یعنی موافقی ؟
با وزش باد بسیار تندی که حدس زدم گردبادی کوچک باشد بی اراده به
بازویش چنگ زدم : عطا ! دارم از ترس می میرم ... الان وقت این
حرفاست ؟
... دستش را دور بازویم حلقه کرد : کاش ترِس منم مثه ترس تو بود
. سرم را بالا گرفتم
... نگاهم کرد : ریحانه
. ایستادم
. ایستاد
! باز هم بغض
... ــ عطا من
دستهایش را بر شانه هایم گذاشت : هنوزم همونی واسه م ... هنوزم
! جونمو می دم برات ریحانه
اشک هایم فرو چکید ؛ سرم را به سینه فشرد : اما نمی خوام خوشی هایی
romangram.com | @romangram_com