#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_774

... می شد

ــ دلم واسه اونی می سوزه که پدربزرگت در نظر گرفته که باید باهاش

! ازدواج کنی

نگاه وحشت زده ام به اطراف بود اما همه ی ذهنم درگیر جمله اش شد :

منظورت چیه ؟

. ــ منظوری نداشتم

خوش به حالش که از آن همه تاریکی و صدای پارس نمی ترسید ... صدای

... وزش باد هم بر وحشتناک کردن فضا می افزود

ِر خوشتیپ و پولداره... منتظره تو

سکوتم را که دید گفت : هشنیدم یه پس

... سوار بر اسب سفید بری و

حرفهای تلخش هرچند حالتی از شوخ طبعی هم داشت اما عصبیم می کرد

. :لطفا "ادامه نده

نیم نگاهی به من انداخت : بیا جلوم راه برو ببینمت گرگی چیزی تو رو

... قاپ نزنه نتونم کاری کنم

دستهایش را می خواست

! چقدر دلم گرفتنِ

خودم را به کنارش رساندم که گفت : حالا با پدربزگه مشکل داری یا


romangram.com | @romangram_com