#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_773

کرد و حلقه شدنِ

شد شرم وجودم را بگیرد : تو بگو کجا بریم ؟ فاصله تا روستا خیلی زیاده !

می تونی راه بیای ؟

ِس خوِب امنیت را ، آن گرما و عطر مطبوع را پس زدم و از او

آن همه ح

فاصله گرفتم ... حالم را بد .. بد ؟ نمی دانم .. غریب بود !خوب هم که

! بود قطعا "در آن زمان نمی خواستمش

. واکنشی نشان نداد . برایش مهم نبود

... ــ آره .. بیابریم ... اینجا حتما دزد میاد .. یا

بی حوصله دستی بر سرش کشید : از دستو .. ! بیا بریم تو رو تا یه جای

. امن برسونم و برگردم یه فکری به حال ماشین کنم

. در های ماشین را قفل کرد و بطری آب را برداشت : بیا بریم

! ترسی دیگر به دلم افتاد : نکنه گرگی چیزی بهمون حمله کنه

خندید : چقدر جون عزیز بودی نشون نمی دادیا ! گفتم که گرگا هم تو رو

من بسوزه

... بچشن تف می کنن ... دلت به حالِ

. پشت سرش با گام های تند می رفتم تا عقب نمانم

ــ اعتماد به نفس ! خوبه اینجا کویره و سقف نداره وگرنه رو سرمون خراب


romangram.com | @romangram_com