#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_772
چراغ قوه را خاموش کرد و کاپوت را بست . همچنان نگران نگاهش می
کردم . به سویم آمد : می گی چیکار کنم ؟ ماشینو به امون خودش رها کنم
؟
... ــ پس چی ؟ اینجا حتما حیوونای وحشی هم داره
ــ پس چی که داره ؟
نگاه ترسانم را به چشمانش که در ان فضای کم نور به خوبی نمی دیدم
دوختم : اذیتم می کنی ؟ مگه نمی گی امنه ؟
ــ اذیت چرا ؟ شک نکن طعمه ی امشبشون منو و توئیم ... تو که خوش به
حالت تلخی، بخورن هم تف می کنن ، اما من فکر کنم از سر استخونامم
! نگذرن
. چه وقت شیطنت بود ؟ خنده ی بی اراده ام را فرو خوردم
! ــ عطا ! جدی باش .. بگو چیکار کنیم
برگشت و به بدنه ی ماشین تکیه داد : خب تو ماشین می مونیم تا صبح
... بشه بالاخره که یکی از این طرفا
. ــ نه خیر.. من اینجا نمی مونم
گردنش را به سویم کج کرد و نگاهش را در چشمان ریخت ؛ کمی نگاهم
تنم به پهلویش باعث
دستش به دور شانه ام و فشردنِ
romangram.com | @romangram_com