#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_771

. نگاهی به ساعت انداختم ، نزدیک به ده بود

کاپوت ماشین را که بالا داد تعجب کردم و به همان حال پیاده شدم بی

میل گفتم : چی شد ؟

. بی آنکه نگاهم کند گفت : نمی دونم .. ظاهرا "خراب شده

چراغ قوه انداخت و یک بررسی کلی و من پرسیدم : حالا چیکار کنیم ؟

.باز هم نگاهم نکرد : نمی دونم ... سعی خودمو می کنم روشنش کنم

نگاهی به اطراف انداختم ، همه چیز در سیاهی و سکوت شب فرو رفته

! بود : چقدر این جاده خلوته

نگاهم کرد اما حرفی نزد . موبایلش را بیرون آورد و نگاهش کرد : این

. لعنتی هم آنتن نمی ده اصلا ! داره خاموشم می شه

... ــ من می ترسم

حواسش به موتور ماشین بود : از چی می ترسی ؟

ــ ببین چقد تاریکه ... تا چشم کار می کنه کویره ... پرنده هم تو این جاده

. پر نمی زنه

. ــ نگران نباش امنه

ــ روستایی.. چیزی این اطراف نیست ؟

باز هم حواسش به کار خودش بود : روستا برا چی ؟

ــ نکنه می خوای شبو اینجا بمونیم ؟


romangram.com | @romangram_com