#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_767

حوصله نداشتم اما چهره هایشان را که به خاطر آوردم پایم از رفتن باز

. ایستاد . هرچه را که برای هر سه شان می خواستم بود

. ــ پول ندارم

نفسش را با خشمی فرو خورده بیرون فرستاد و بی حرف به سمت مغازه

های رنگارنگ رفت و من هم به دنبالش کشیده شدم . توجهی نداشتم که

چه خرید ، فقط ذهنم درگیر این بود که به راستی برایش تمام شدم ... او

. نمی توانست با خودش کنار بیاید

ِر داشتن آن همه ثروت و بی نیازی و نجات از آن همه

از سوی دیگر فک

نداری و حسرت ، خیلی وسوسه کننده بود اما نه آنقدر که به خاطرش از

من با همه ی بلند پروازی ها و آرزو های بزرگم

عطا بگذرم . عشق در دلِ

جایگاهی ویژه و خاص داشت . نمی توانستم نادیده اش بگیرم ، با همه ی

عطا را

سخِت نداشتنِ

جان و تنم عجین شده بود ... من آن لحظه هایِ

انتظار . یک حس خاص قلقلکم می

فراموش نمی کردم ... لحظه های تلخِ


romangram.com | @romangram_com