#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_766
حسرتش را داشتم ، نه برای خودم که برای خانواده ام ! برای مادرم که
دیگر در خانه های مردم کار نکند .. برای رضا و طاها و رهای کوچکم که
... نگاه معصومشان به داشته های هم سالانشان حسرت در دلشان نکارد
نگاهش را به صورتم دوخته بود ، پنهان کاریش برایم شیرین و دلچسب
بود ! برای اینکه مرا از دست ندهد اما این اعترافش ... کامم تلخ شد ...
دلش را زده بودم .. نمی توانست فراموش کند که نام عرفان را در
شناسنامه ام دیده حتی اگر به خاطر خودش بوده باشد . نمی توانست ...
به غیرتش بر خورده بود که از وجودم مایه گذاشتم تا رها شود ... هر چه
همیشه درکم کرده بود، نمی دانم چرا این را نمی فهمید من همان هستم که
... بودم
. رو گرفتم تا پر شدن چشمانم از آن بغض را نبیند
. ــ برگردیم
به قایقران گفت که برگردیم و قایق که با موج های آرام گهواره وار حرکت
. می کرد دوباره روشن شد و به حرکت در آمد
دیگر از آن همه هیجان هیچ خبری نبود ... قایق سواری لذتی نداشت
...دنیایم با بودنش که دیگر نمی خواست باشد ، آنقدرها هم قشنگ نبود ...
! نا امیدی دردی به جانم ریخت که همه ی خوشی هایم را چه راحت گرفت
ــ نمی خوای برای بچه ها چیزی بخری ؟
romangram.com | @romangram_com