#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_765
... شاید باز می گشت اگر زنده می ماند ! شاید
... مادر همیشه از او تعریف می کرد . با اخلاق ، جدی اما مهربون
ادامه ی حرف های او مرا به خودم آورد : حالا پدربزرگت بعد این همه
سال فهمیده که نوه اش زنده است ... ظاهرا همون اوائل کمی پرس و جو
کرده بوده و خبرهای دروغ بهش رسیده بوده که تو همون وقتا بر اثر یه
... بیماری
سکوت کرد و گفتم : سرمدی چطور منو شناخت ؟
... ــ مادرتو شناخته بود
لبهای خشکم را زبان زدم : کجای این موضوع ممکن بود باعث بشه منو ...
... به قول خودت از دست بدی ؟؟ دیدن پدربزرگم
نگاهم روی صورت خسته اش چرخید ، اخم هایش زیادی در هم بود ،
صدایش هم پر از غم : می گفت پدربزرگت گفته اگه ریحانه مجرد باشه
اون ارثی که قرار بوده به کیومرث تعلق بگیره رو بهش می ده ... اما در
... غیر این صورت
نگاِه ماتم بر لبهایش ثابت ماند و کلافه ادامه داد : خودخواهی بود اون
... تصمیم ... فقط به داشتنت فکر می کردم ... اما الان
آن همه ثروت که عطا از آن حرف می زد موضوعی نبود که بشود آن را
نادیده گرفت . همان بود که همیشه ، از وقتی خودم را شناخته بودم
romangram.com | @romangram_com