#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_764
تو هستی ریحانه ... پدرت بعد از چند سال تحمل سختی و نداری و دوری
از خانواده فیلش یادهندوستان می کنه ، می خواد برگرده پیش خانواده
اش که مهاجرت کرده و از ایران رفته بودن ، پدرش شرط می ذاره برای
برگشتنش ، جدا شدن از زری و ازدواج با دختر عمو ، پدرت نمی تونه چشم
به روی اون همه مال و مکنت ببنده و با نداری تو ایران دست و پنجه نرم
کنه ... به زری قول می ده بعد از اینکه تونست ارثشو بگیره و دست و
بالش باز بشه برگرده و دوباره زیر یه سقف زندگی کنن ، اما حال و هوای
... فرنگ و اون همه ثروت و دختر عمو و
نگاهم همچنان مات به دهانش بود . فرق داشت با قصه ای که بار ها شنیده
... بودم ... پدرت تصادف کرد ... عمرش به دنیا نبود و
چیز خاصی از پدرم به یاد نداشتم ، اما از تصور زنده بودنش ته دلم از
! شوق لرزید
موهایم را باد عاصی کرده و از شال بیرون کشیده بود و به صورتم شلاق
می زد ، همه را مهار کردم : الان ... الان زنده ست ؟
از صورتش نتوانستم هیچ حسی بخوانم : نه ... چند وقت بعد از
برگشتنش مریض میشه ، یه بیماری سخت و لا علاج و دو سه سال دست و
... پنجه نرم می کنه باهاش و
برای پدری که ندیده بودم دلم گرفت . پدری که مارا رها کرده و رفته بود .
romangram.com | @romangram_com