#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_763

کنجکاو و خیره پرسیدم: از چی حرف می زنی ؟

ــ از چیزی که منو می ترسوند ... با ترِس از دست دادنت نخواستم در

. موردش باهات حرف بزنم

هوشیارم شروع به پردازش کرد ... حرف های شورانگیز درگوشم

ذهنِ

! پیچید ... پدربزرگم

دستی به چانه اش کشید ، نفس گرفت ، همه نشان می داد گفتن برایش

سخت است و من چقدر تشنه ی شنیدن بودم ، بالاخره گفت : چند وقت

پیش متوجه شدم سرمدی در تو مورد داره بیش از حد کنجکاوی می کنه ،

از عزت خیلی پرس و جو کرده بود . این موضوع خیلی رو اعصابم بود از

خودش پرسیدم اما طفره می رفت . اما وقتی ناراحتی و تهدیدمو دید

مجبور شد حرف بزنه . از داییش گفت و پسر داییش به نام کیومرث ،

کیومرث بر خلاف نظر خانواده ش ، مخصوصا "پدرش با دختری ازدواج

می کنه که از نظر فرهنگی و اقتصادی اختلاف طبقاتی داشتن ، مشکل پدر

کیومرث با این اختلاف طبقاتی نبوده بلکه می خواسته کیومرث با

برادرزاده ش ازدواج کنه و صاحب ثروت بیشتری بشه ، اما کیومرث قید

همه چیزو میزنه . علارغم تهدید پدرش برای محروم شدن از ارث با

دختری که دوست داشته ازدواج می کنه ... با مادر تو ! حاصل این ازدواج


romangram.com | @romangram_com