#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_762
دریا با موج های ریزش پر از آرامش بود . قایق بی صدا ایستاده بود و آرام
. تکان می خورد
لبخند زد : چطور بود ؟
!!آن بغض از کجا پیدایش شد ؟ وسط آن همه شادی و دلخوشی ؟
! ــ عطا ! من با تو حالم خیلی خوبه
نگاهش دلم را لرزاند
. نگاهش آرام بود . لبخندش را پنهان نکرد اما حزنِ
ــ نه به اندازه ی من اما .... مطمئنی می خوای با من باشی ؟
ــ چه سوال عجیبی ! فکر می کنی می تونه غیر از این باشه ؟
! نگاهش را گرفت . کلافه بود ... به آن سوی دریاها نگریست : ممکنه
گیج پرسیدم : دیوونه شدی ؟ این همه بلا به جون خریدم که اینطوری بهم
شک کنی ؟
پاک ؟
نگاهش در چشمانم نشست : شک کنم ؟ به این عشقِ
ــ پس .. پس منظورت چیه ؟
! ــ یه چیزهایی هست که اگه بشنوی ممکنه انتخابت عوض بشه
نگاه بهت زده ام به چهره ی در همش بود ... چه می گفت ؟؟
بار لب گشوده بگوید و نتوانسته بود ؟
romangram.com | @romangram_com