#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_761

. از مچ و روی آستین گرفته بود

به هر حال سوار شدیم و مرد میانسال موتور قایق را روشن کرد و قایق با

... غرشی شدید به حرکت در آمد

! یک حس فوق العاده توام با ترس

خودم را محکم نگه داشته بودم که نیفتم و او همه ی حواسش به من .

خنده و جیغ های پی در پی ام که سعی می کردم کنترل کنم به اراده نبود

... :من می ترسم عطا بگو یواش تر بره

اما او می گفت که سرعتش را بیشتر کند ... بی رحمانه بود اما به لذتش

! می ارزید

نگاهش همان بود که می خواستم ... همان که دلتنگ بودم ... همان که

. آرامم می کرد

چشم هایش نشان از خنده ای پنهان داشت و چالی که بر گونه اش بود

. گواِه این نشان ... با خنده ام می خندید

حالم ان روز خیلی خوب بود .. خیلی ! پس از مدتها آن حسی که می

. خواستم درست مثل هوا در اطرافم پراکنده بود

آنقدر دور شده بودیم که دیگر ساحل به چشم نمی آمد ... عطا گفت : نگه

" دار لطفا

.


romangram.com | @romangram_com