#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_759
وقتی برگشتم میز آماده بود و عطا منتظر .لبخندم را پنهان کردم و نشستم
.
بوی خوش ماهی اشتهایم را تحریک کرد . برای هر دو مان یک نوع غذا
. سفارش داده بود . ماهی کباب با پلوی سهید و به همراه مخلفات
و یک نوع غذای محلی که پر از ادویه های تند و عطر خاصی بود و من
. دوست نداشتم
با اشتها غذایش را خورد و مرا هم به خوردن تشویق کرد . چقدر دلتنگ
. تماشای غذا خوردنش بودم
وقتی در حال حساب کردن بود از رستوران خارج شدم ... بوی دریا مرا
. مشتاق می کرد به دیدنش
ــ دوست داری بریم دریا رو از نزدیک ببینیم ؟
دوست داشتم ؟ از خدایم بود ، آن هم در کنار او . نتوانستم لبخندم را
! پنهان کنم : عالی میشه
. لبخندش را فرو خورد : با من بیا
. دیدن دریا مرا به وجد آورد : چقدر قشنگه ! انگار بی انتهاست
نگاهش به دور دست ها بود و بادی که می وزید باعث شده بود چشمهایش
را تنگ کند و اخمهایش را در هم ، نیم رخ مردانه اش زیبا بود : درست مثل
! عشق
romangram.com | @romangram_com