#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_757
همگام شدم ؛ نسیم ملایمی که می وزید شالم را به بازی گرفته بود ،
. موهایم را زیر شال فرستادم
. بوی خاِص دریا نشان از آن می داد که باید همان نزدیکی باشد
به سوی رستورانی در همان حوالی راه کج کرد . وارد شدیم ، شلوغ بود و
. تنها میز خالی گوشه ی سمت چپ سالن نه چندان بزرگ
. ــ بیا اینجا
صندلی را پیش کشید : بشین من برم سفارش بدم بیام ... چی می خوری ؟
. سرسنگین بودم : فرقی نمی کنه
با مکثی کوتاه نگاه سنگینش را گرفت و از من دور شد . نگاهی به اطراف
انداختم . تنها چیزی که با نگاه اول توی ذوقم زد بد حجابی خانم هایی
بود که در کنار " مردشان " میز ها را اشغال کرده و مشغول خوردن ناهار
بودند . روسری و شال ها در حال افتادن ، تاحد مشخص شدن گوشواره ،
... آرایش های غلیظ و لباس های
هوف ! نفس سنگین شده در سینه ام را بیرون دادم . عطا از چه جنسی بود
که نمی خواست من اینگونه باشم ؟ چرا خودش را می کشت اگر یک تار
مویم را مردی جز خودش می دید ؟
!آرایش ؟؟
!!لباس تنگ و بدن نما ؟
romangram.com | @romangram_com