#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_756
پوزخند زد : اما نه ... اون دیگه نمیشه اسمشو گذاشت قفس ... باید مثه
خودشون کرکس بشی .. یه لاش خور عوضی که برای پول هر کاری می
... کنند
دیگر نتوانستم تحمل کنم : خوب شد اون اتفاق افتاد وگرنه تا الان تو هم
! کم از اونا نداشتی
. دندان هایش را روی هم فشرد
... ــ اون اتفاق برای من و این اتفاق برای تو ! وگرنه معلوم نبود الان
چه راحت بغض می کردم ، نگاهم را به بیرون و شهر شلوغ و شرجی زده
دوختم و به جمله ی ناتمامش فکر کردم ... ممکن بود زنده باشم ؟ نه ! بی
ِر مویم برسد
. شک خودم می کشتم اما اجازه نمی دادم دست آن شیخ به تا
عطا بی انصاف بود که این را بر سرم می زد . من اگر می خواستم گذشته
اش را بر سرش بکوبم زیر آن بار سنگین ، دیگر توان برخاستن برایش نمی
. ماند
با توقف اتومبیل به خودم آمدم ، اخم هایم هم چنان در هم بود و دوست
. نداشتم نگاهش کنم . دلم را شکسته بود
. ــ بریم ناهار... سرم داره درد می گیره
بی حرف پیاده شدم و همان نزدیکی ایستادم تا آمد . در سکوت با او
romangram.com | @romangram_com