#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_755
و به من بخندد و بعد نازم را بکشد . اما در این عالم نبود . با اخم های در
. هم همه ی حواسش به رانندگی اش بود
. ــ خیلی گشنمه ... بریم یه جا ناهار بخوریم
من هم گرسنه بودم اما این همه اخم اشتهایم را کور می کرد . حرفی نزدم
و نگاهم کرد : ناراحتی ؟
نگاهش مشکوک بود و بازجویانه . متعجب گفتم : ناراحت ؟ ناراحت برا
یه پرنده ی رها شده از قفس رو دارم
. چی ؟ حالِ
نگاهش را به رو به رو دوخت : پس نشون بده برای از دست دادن قفس
! طلاییت پشیمون نیستی
. حرصم داد ... اما اینکه شیطنت نبود ! نمی خواستم
تلخ شدم : من اگه چشمم دنبال قفس طلایی بود بهتر از عرفان رو رد نمی
. کردم
. حرفم بی خود بود اما خوب می دانستم که کنایه ام را به شهاب می گیرد
سعی کرد خونسرد باشد اما نبود : الانم دیر نشده ... می تونی بپری .. از
! این قفس به اون قفس
دلم می خواست محکم به بازویش بکوبم : چه گیری دادی به قفس ؟
ــ آخه از طلاست ... وسوسه کننده ست ... نمی ارزه ؟
romangram.com | @romangram_com