#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_754
. داشت
عرفان اصرار داشت که به قولش عمل کند و آن وجهی که گفته بود را به
حسابم واریز کند اما مخالفت کردم ، من آن پول را برای آزادی عطا می
. خواستم ، طمعی به دل نداشتم
عطا همچنان در خود فرو رفته بود ، هرچند به ظاهر نشان نمی داد اما من
این را کاملا از نگاهش می خواندم ... چشمهای او تنها چشمانی بود که
حرِف نگاهش را نه اینکه بخوانم ،که از حفظ بودم... نگاه هایی که در
نبودش آنقدر یادش را در ذهن تکرار کرده بودم که دیگر نیاز نبود برای
دانستن حرفش ذره ای تامل بکنم . دلگیر بود و غمین ... غمی بی حد که
سایه انداخته بود بر چشمان گیرایش ، دلم می خواست دلجویی کنم اما
چگونه وقتی مجال نمی داد ؟
علی رغم اصرار عرفان برای رفتن به خانه شان و صرف ناهار ، عطا
نپذیرفت و از او و آنسه جدا شدیم . با نرفتن به خانه ی عمه دیگر
نتوانستم علی را ببینم ، دل دلمی کردم از عطا بپرسم ، اما می ترسیدم ،
ناراحت که بود ، ناراحت تر شود . باید صبر می کردم و تلفنی از علی می
. پرسیدم
آن همه سکوت برای فضای کوچک ماشین زیادی بزرگ بود . دلم کمی از
شیطنت های پیشینش را می خواست ، اینکه حرصم دهد و عصبانی شوم
romangram.com | @romangram_com