#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_753
. میشم
. برای حال بدش بغضم شکست و اشک هایم روان شد
ــ منو ببخش .. عقلم بیشتر از این قد نداد ! تنها راهی بود که پیش روم بود
.
دستش را بالا آورد و آرام اشک هایم را پاک کرد : هنوزم دیدن اشکات
! دیوونه م می کنه
... ــ باور کن هیچ اتفاقی بین من و عرفان
چانه ام را گرفت و خیره ماند به چشمانی که بارش اشک هایش دسِت من
. نبود
.. باز لب گشود.. اما
دستش را کشید و بی تامل رفت . جای نوازشگونه ی انگشتانش روی
... صورتم
آن همه اشک هم دسِت من نبود . دل به دلم می داد ...
آن لبخند در میانِ
! دیر یا زود
طلاق توافقی خیلی راحت تر از آنچه که فکرش را می کردم انجام شد .از
یک سو خوشحال بودم و از سوی دیگر از سیاه شدن شناسنامه ام حس
بدی قلبم را آزار می داد . شناسنامه ای که عطا از مادر گرفته و با خود
romangram.com | @romangram_com