#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_752
... نگاهش آشنا بود
کلافگی اش را با کشیدن دست راستش بر موهای کوتاهش نشان داد و
همانجا پشت سرش نگه داشت ، لب گشود اما منصرف شد از گفتن . لب
. فرو بست . برگشت و پشت به من : خوب بخوابی
به در نرسیده بود کع صدایش کردم : عطا ؟
. ایستاد ولی برنگشت
برای گفتن آن جمله ی به ظاهر ساده بغض کردم : امشب راحت می خوابم
.
ِم اشک
درشت خمارآلودش به ن
با اندکی تامل به سویم چرخید . چشمانِ
خودت واسه
درخشید : من حاضر بودم تا ابد اون تو بپوسم اما تو از تنِ
! من مایه نذاری
ِم یکی دیگه رو تو
گامهای رفته را بازگشت : غیرتم درد گرفت وقتی اس
. شناسنامه ت دیدم
عضلات فکش منقبض شد : منو اینطور نبین .. آتش فشانم ... دارم داغون
romangram.com | @romangram_com