#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_751

نگاهم به آنسه افتاد ، خوشبخت بود ... لبخندی کم جان لبهایم را رنگ داد

... ...تصور اینکه من و عطا هم یک روز

فرصتی به دست نیاوردم تا با علی صحبت کنم . نمی خواستم عطا را بیش

. از آن به رفتارم حساس کنم

. قرار بود روز بعد برای جدایی من و عرفان اقدام شود

آن شب هم با همه ی لحظاتش که بر دلم سنگینی می کرد گذشت و برای

. خواب دو اتاق مهمان در اختیار من و عطا قرار دادند

. دلم یک دوش درست و حسابی می خواست اما هیچ لباسی نداشتم

. ضربه ای به در خورد و در پی آن عطا وارد شد . شالم را مرتب کردم

... پاکتی در دست داشت : با اون لباسا نمی تونی بخوابی

پاکت را که به سویم گرفته بود گرفتم و نگاهی به درونش انداختم و با

دیدن لباس راحتی که در آن بود لبخند بر لبم نشست : وای ... عالیه ! الان

داشتم به خودم می گفتم کاش لباس داشتم تا دوش بگیرم .. حالم داره از

! خودم به هم می خوره دیگه

در همان حال لباس را از پاکت بیرون آوردم . بلوز و شلوار مشکی با طرح

. های زرد و سفید ، خیلی زیبا و لطیف بود

... چون بچه ها از دیدنش ذوق کردم : خیلی خوشحالم کردی

. نگاهم که به نگاه خیره اش نشست ، لبخندم پر از شرم شد و کم کم محو


romangram.com | @romangram_com