#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_750

. همین قضیه ی منه ... خیلی ازم ناراحته

ــ ناراحت که حق داره باشه . اما نگران نباش .. یه چند وقت بگذره دوباره

. دل به دلت می ده

حرف هایش شیرین بود اما آنگونه که عطا تلخی می کرد اجازه نمی داد

باور داشته باشم که باز هم می تواند دوستم داشته باشد . مدام آن جمله

! " در گوشم طنین انداز بود " دیگه واسه من تموم شدی

. تلخ ترین جمله ای که شنیده بودم

. نفسم را آه مانند بیرون فرستادم : امیدوارم

علی تعارف کرد که به سر میز برویم که پرسیدم : راستی در مورد خانواده

ی پدریم چیزی دستگیرت نشد ؟

... نگاهی به سالن انداخت : چرا ... از مادر پرسیدم

مشتاقانه گفتم : خب ؟ چی می گفت ؟

به هیجانم لبخند زد : الان ؟ همه منتظرند... بیا بریم بعدا "واسه ت تعریف

. می کنم

با هم سر میز رفتیم . علی کنارم نشست و سعی کرد پذیرایی کند . همه ی

. حواسم به این بود که علی چه خواهد گفت

عطا رو به رویم نشسته بود اما اصلا حواسش را به من نمی داد . هیچ

. اشتها نداشتم . خیلی زود دست از خوردن کشیدم


romangram.com | @romangram_com