#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_749
بودم . حتی نمی خواستم نگاهم کند ، اما متاسفانه همه ی حواسش به من
بود ، که چرا ساکتم ... چرا غمگینم ... چرا اینقدر لاغر شده ام و رنگ به
رو ندارم ... عطا همه را می شنید و می دیدم که از خشم دندان به هم می
. ساید اما سکوت اختیار کرده بود تا مرا دیوانه کند
عرفان از تصادفش می گفت و روئیاهایی که می دیده و به هوش آمدنش و
. ....با آن حال بدم هیچ کدام از حرف هایش برایم جذابیت نداشت
حاج محمد تقی که از راه رسید فضای بهتری ایجاد شد ، او مثل عمه کینه
توز نبود ! با روی باز ما را پذیرفت . حتی یک بار هم اشتباهم را به رخم
نکشید و حتی حق داد و گفت هر س دیگه ای هم که بود ممکن بود چنین
کاری انجام دهد . حواسش بود که خودش دختر دم بخت دارد و با
من ممکن ست بلایی مشابه گریبان خودش را بگیرد
! سوزاندن دلِ
وقتی میز شام رنگارنگ آماده شد و ما را برای صرف شام دعوت کردند
عطا بی توجه به من با عرفان همراه شد . علی به من نزدیک شد : ریحانه
خانوم ؟
. نگاه افسرده ام را به چشمان سیاهش دوختم
. لبخندی پر مهر زد : خوشحالم که بی گناهیش ثابت شد و آزاد شده
نای لبخند زدن هم نداشتم : ممنون ... اما آش نخورده و دهن سوخته ،
romangram.com | @romangram_com