#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_748

عرفان او را معرفی کرد : با آنسه جانم که آشنا شدی ؟

لبخندم را پنهان کردم : بله .. و بهتون تبریک می گم بابت داشتن چنین

. خانومی

با آنسه دست دادم و او با زبان فارسی دست و پا شکسته اش به ما خوش

آمد گفت ، چهره اش از زیبایی می درخشید و چشم را به خود خیره می

کرد . عطا بی آنکه نگاهش کند تشکر کرد و من دلم برای این حجب و

. حیایی که اولین بار از او می دیدم ضعف رفت

. به تعارف عرفان به درون بازگشتیم

ِو درون سالن برای من سنگین بود . اصلا تاب بی محلی های عطا را

ج

نداشتم . حتی نگاهم نمی کرد . عمه هم که بد تر از او سوهان روحم بود !

دوباره احساس ضعف و خستگی می کردم... دلم آرامش می خواست اما

. حس می کردم تنها چیزی که نمی توانم داشته باشم همان است

به سختی آن لحظات را تحمل کردم . عطا هیچ از اتفاقاتی که برایم افتاده

بود برای آن ها نگفت ، تصور آن ها این بود که ما مستقیم از تهران آمده ایم

...عمه گلایه داشت که چرا بی خبر ؟ !شاید اگر باخبر می رفتیم نیش و

. کنایه های کاری تری برای ریحانه ی بی نوا آماده می کرد

هرچه توجه عطا را می خواستم ، دوبرابر همان طالب بی توجهی عرفان


romangram.com | @romangram_com