#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_747
نگاهش که رنگی جز بی تفاوتی نداشت را از چشمانم گرفت و به عرفان که
با آنسه از پله ها بالا می آمد نگاه کرد . از دیدن عرفان تعجب کردم ، چقدر
. لاغر شده بود ! آثار بیماری در چهره اش مشهود بود
پر از استرس بودم ، از احساس او به خودم مطمئن بودم اما از دیدارم با او
. در مقابل عطا خیلی معذب بودم
. ــ سلام ... خدا رو شکر که دوباره صحیح و سالم می بینمتون
! لبخندش پر از صمیمیت بود ، همان چیزی که نمی خواستم
. ــ سلام عزیزم ... ممنون
... دست هایش را بر شانه ام گذاشت که قلبم به تقلا افتاد
ــ ریحانه جان .. منو ببخش بابت دردسر بزرگی که واسه ت درست کردم
. ...حلالم کن
شرمگین و خجالت زده خودم را آرام پس کشیدم : مگه دست خودتون بود
یا دلتون می خواست اینجوری بشه ؟ اتفاق بدی بود اما خدا رو شکر به
. خیر گذشت
. لبخند زو و نگاهش را به عطا دوخت : سلام آقا عطا ! خوش اومدی
عطا سرسنگین بود و عنق ، می ترسیدم رفتار نامناسبی نشان دهد ... اما
. دستش را گرم فشرد
آنسه که محجوبانه دور تر ایستاده بود با اشاره ی عرفان نزدیک آمد و
romangram.com | @romangram_com