#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_744

ــ خب خدا رو شکر .... پس دیگه خطر ازدواج یواشکی و عروس تازه

! تهدیدتون نمی کنه

چه خوشش می آمد عمه را بچزاند . با همه ی حس حقارتی که محاصره ام

کرده بود با دیدن ظاهر چون آتشفشان عمه خنده ام گرفت که به سختی

. فروخوردم

بی آنکه جواب دهد رو به علی گفت : برو صداشون کن بیان ... بدونه

ریحانه اومده خوشحال میشه... دل تو دلش نبود زودتر این بازی تموم شه

.

عطا پوزخند زد : حالا خوبه کسی وادارش نکرده بود و خودش شروعش

! کرده بود

عمه که دیگر تاب و تحمل حرف های عطا را نداشت بلند شد : منم برم به

. حاجی خبر بدم مهمون داریم تا زودتر بیاد

. عطا نگاهی به من انداخت و برخاست : تو حیاطم

نگاهم را به دنبال خود کشید . عارفه و الهه در سکوت با لبخند نگاهم می

کردند . الهه گفت : داداش تا به هوش اومد در مورد تو پرسید .. خیلی

.. عذاب وجدان داشت و ناراحت بود

... عارفه هم گفت : وقتی دید آنسه اومده اصلا شوکه شد

هردو دوست داشتند در مورد به هوش آمدن عرفان بگویند اما من دلم


romangram.com | @romangram_com