#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_740
. عطا جلو آمد : سلام عمه خانونم
با اخم نگاهش کرد و با اکراه پاسخ داد و نگاه موزیانه اش را به من دوخت
... :چشمت روشن
. منظورش به برگشتن عطا بود
. نگاهم را به عطا دوختم . نمی خواست تحویلم بگیرد
علی تعارف کرد بنشینیم . عطا نشست و من هنوز ایستاده بودم که عمه
. گفت : بشین
. انگار منتظر امر او باشم ، نشستم ... نزدیک ترین جا به عطا
پک محکمی به قلیانش زد و از پس هاله ی دود غلطظ و آبی رنگ نگاهم
کرد : از راه رسیدین و خسته این.. درست نیست فورا "این صحبتو پیش
بکشم اما ریحانه خانوم خوب می دونی که با ما چه کردی و چجوری از
روی آقا عطا کوتاه میام وگرنه
دستت آتیشیم ..... فقط به خاطر گلِ
. نشونت می دادم کسی نیستم که از یه الف بچه اینطوری رو دست بخورم
وجودم را شرم گرفت ، می دانستم همه را پتک کرده و بر سرم می کوبد .
تحمل کردم و صدای عطا به ناگه چون نسیمی خنک نوازید روح خسته ام
. را
این نبوده شما رو بازی
romangram.com | @romangram_com