#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_739

نگاهش آتشم زد : من اینجا کاره ای نیستم ! شما بفرما مهمون نوازی کن که

! صاحبخونه ای

! خدایا ، بی قرارم ، قرارم بده

. در را با عصبانیت هل دادم و وارد شدم و او هم پشت سرم

علی و عارفه و الهه به استقبال آمدند و من به همان حال هم از دیدنشان

خوشحال شدم . اما سر درگم بودم و مضطرب ... از بر خورد عمه می

. ترسیدم

عطا اما هیچ کدام را تحویل نگرفت و با همان اخمهای وحشتناک با آنها

. برخورد کرد

اخمهایش دلم را آرام می کرد برای خودم تعبیر از علاقه می کردم ... اگر

. اشتباه نمی کردم... اگر بی تفاوت می شد دق میکردم

. با اکراه وارد ساختمان شدیم

عمه نشسته بود . قلیانش مقابلش بود و ابروهایش را هم تا آخرین حد

! ممکن بالا برده بود ... خدا به داد برسد

... با ورودم زیر چشمی نگاهم کرد

. هم صحبتی با او برایم جان دادن بود ... به سختی لب زدم : سلام

جوابم را نداد . حرکتی به خودش داد که یعنی دوست دارد پشت به من

. بنشیند ، اما ناچارا "نمی نشیند


romangram.com | @romangram_com