#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_738
لباس هایی که خریده بود را به خواستش وقتی ماشین را نگه داشته و
گفته بود بپوشم به تن کرده بودم . یک مانتو مشکی و شالی با ترکیب قرمز
و مشکی . مانتویی که اگر به همان وزن همیشگی بودم دقیقا "به تنم می
نشست. اما در آن مدت خیلی لاغر تر شده بودم. به هر حال آنها را پوشیدم
و او دوباره بازگشت و سوار شد حتی نگاهم نکرد . ماشین را روشن کرد و
. به راه افتادیم
عطا با اخمهایی وحشتناک زنگ آیفون را فشرد و اندکی بعد صدای
خدمتکار که پرسید کیه ؟
! و عطا که نمی دانم چه یاسخ داد و خودم که دلهره دیوانه انم کرده بود
در باز شده بود و من چون مجسمه بی حرکت مانده بودم . تشر زد : چرا
ماتت برده ؟ می خوای بیان با کل و شادباش ببرنت تو ؟
آه ... لعنت به آن همه تلخی ! حالم را بدتر می کرد ... من نمی خواستم با
عمه رو به رو شوم . او چشم دیدن مرا نداشت و من چشم دیدن او را
نداشتم . می دانستم هر چه به ذهن بی منطقش برسد بارم خواهد کرد ...
اگر بی انصافی نکنم باید بگویم حق دارد...بازیش داده بودم و حالا دلش
تلافی می خواست . اما کاش از دل من خبر داشت ... کاش می دانست با
. آن همه دردی که کشیده ام دیگر جایی برای تحمل زخم زبان شنیدن ندارم
میشه اول تو بری ؟ —
romangram.com | @romangram_com