#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_737
ــ با این سر و وضع که نمی تونی دیدن عرفان جون بری ! می تونی ؟
خونم را به جوش می آورد اما تاب می آوردم نا مهربانی هایش را .
.نامهربانی کرده بودم .. بی مهری دیده بود که مهر خرج نمی کرد
. نگاهم را به بیرون دوختم ، وسط شهر بودیم
. مقابل یک پاساژ بزرگ ایستاد : الان بر می گردم
اینکه تا چند دقیقه ی دیگر لبا سی به سلیقه ی او به تنم می نشست ذوق
کردن داشت .. نداشت ؟ هر چند از سر اجبار بود اما حسی به خنکای نسیم
. بهاری سرازیر قلبم می کرد
. شاید بیست دقیق طول کشید تا باز گشت
سوار که شد پاکتی که در دست داشت را روی پاهایم گذاشت : یه جا
. نزدیک خونه شون نگه می دارم بپوش
. ــ ممنون ... به زحمت افتادی
. پوزخندش خیلی روی اعصابم بود .. ناراحتم می کرد
پاکت را با ناراحتی فرستادم پایین و مقابل پایم و تا رسیدن به خانه ی
. عمه حرف نزدم
دلهره ی رو به رو شدن با عرفان در مقابل عطا به جانم افتاده بود و آزارم
می داد . خوشی حضورش را کم رنگ می کرد و وجودم را سرد . بی
. تفاوتی اش درد به جانم می ریخت
romangram.com | @romangram_com