#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_735
گوشی را هیجان زده گرفتم : الو ؟ مامان ؟
مامان ... ریحانه ی من ... خوبی
صدای مادر پر از بغض بود و گریه : جونِ
... مادر ؟ قربون صدات برم
گریه ام بی امان بود و نفس نفس می زدم ، آغوشش را می خواستم که
! نبود
ــ خوبم مامان... منو ببخش مامان ... همه ش دردسر .. همه ش خجالت ...
... کاش مرده بودم
عطا دست پیش آورد و گوشی را گرفت : دوباره تماس می گیرم ...
بذارآروم تر شه ... نه .. نه.. به جان خودم خوبه ! از نمم سالمتره ... آره
. می ریم اونجا ... ممنون . خداحافظ
اشک هایم را پاک کردم : چرا نذاشتی حرف بزنم ؟
نیم نگاه دوست داشتنی اش را به سویم روانه کرد : مثلا داشتی حرف می
زدی ؟
. ــ دلم خیلی تنگ بود
نگاهش به رو به رو بود و جاده ی آسفالت شده ای که تازه رسیده بودیم :
مگه دلم داری ؟
مهم نبود .. باید ناز می خریدم ! ثابت می کردم که دل دارم . آن هم ه از
romangram.com | @romangram_com