#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_733

آمد و آب میوه ای را از پاکت بزرگی که صندلی عقب بود برداشت و نی را

. درونش گذاشتو به لبهایم نزدیک کرد : بخور ، بهترت می کنه

. گرفتم و به چهره اش خیره ماندم

نزدیک بود ، خسته و کلافه ... چقدر ته ریش به او می آمد .. چال گونه

اش پررنگتر به نظر می رسید ،کنار شقیق اش چند تار نقره ای !! دلم نمی

. خواست چشم بگیرم

اخم کرد و راست ایستاد : فکر کنم تا چند دقیقه دیگه راه می افتیم ...

. صبر کن الان میام

لبخندم را بی پاسخ گذاشته بود ... خب بگذارد ، تلافی همه ی ان لبخند

. هایی که بی پاسخ گذاشته بودم

.... اخم کرده بود خب اخم کند تلافی

کمی از آب میوه را نوشیدم ، گلویم به سوزش افتاد . اما شیرینش جان

. می داد به دست و پای بی حس و حالم

! چشمانم را بستم ... آمده بود

وقتی نشست و چشم گشودم دیگراثری از ماشین های پلیس نبود همه به

. راه افتاده بودند و تنها گردو غباری از آن ها به چشم می آمد

نگاهش کردم : دقیقا چند روزه آزاد شدی ؟

نگاهم کرد : مگه از دست تو شب و روزم داشتم که بدونم چند روزه آزاد


romangram.com | @romangram_com