#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_732

شورانگیز ! دلم از تنهایی دل مهربانش گرفت ... اگر شهاب دستگیر شده

! باشد او خیلی تنهاست

. وقتی باز می گشتم . نمی گذاشتم تنها بماند

دوباره ضعف به من غالب شد ، پاهایم به لرزش افتاد و به سختی خودم را

نگه داشتم ، سرگیجه و حالت تهوع و ... عطا بود که به دادم رسید ، زیر

بازویم را گرفت و مرا به کنار باغچه رساند ، زانو زدم و آنچه به اجبار

... خورده بودم

... شانه ام را ماساژ داد : بذار آب بیارم

مهربانی هایش در هر حال که بودم دلم را قلقلک می داد ، با یک بطری آب

معدنی بازگشت مشتم را پر کردم و به صورتم زدم دهانم را شستم و بهتر

... شدم ... بی حال روی ریگ های داغ کنار باغچه افتادم : حالم خیلی بده

بازویم را گرفت و بلندم کرد : بریم تو ماشین ... خنک بشی حالت جا میاد

....

.. اما من فشارم افتاده بود و سردم بود . خیلی سرد

... صدایم به ارتعاش افتاده بود : سردمه

... ــ حتما فشارت افتاده ... تو ماشین آب میوه هست

مرا به سوی ماشینی برد که .. نمی دانم برای که بود . در را باز کرد و مرا

نشاند و خود بار دیگر به سوی سرگرد رفت ، بازگشتش کمی طول کشید ؛


romangram.com | @romangram_com