#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_731
که تا بالا ی زانویم بود ظاهر مضحکی پیدا کرده بودم اما حسی که داشتم
! فوقالعاده بود
دقایقی با ماموری که درجه اش رانمی دانستم صحبت کرد سپس مرا که
چند گام دور تر نگاه داشته بود صدا کرد به سویشان رفتم . سلامم را آن
مرد مهربان که محاسن جوگندمی داشت پاسخ داد : سلام دخترم ...
. خوشحالم که این بار نتونستند به طعمه شون آسیبی برسونند
"نگاهم را به عطا دوختم " اما او مطمئن نیست
.
وقتی توضیح داد که با یک باند بزرگ قاچاق آدم و مواد مخدر روبه رو
بوده و در دامشان افتاده ام از ترس به گریه افتادم ، چقدر دلنازک و بی
اراده شده بودم ... چقدر ؟ چند بار ؟ چگونه باید خدایم را شکر می گفتم ؟
می گفت مرجان سردسته ی باند بوده و شهاب نقش چندانی نداشته و با
اعترافات آنها مشخص شده که شهاب فقط به طمع پول حاضر شده مرا به
چنگ مرجان بیندازد و در این میان شورانگیز بزرگترین کمک را به من کرده
!همان روزهایی که به من می گفته صبر کن تا کار شهاب با مرجان تمام
شود ، همه ی عکس ها را برای وکیلشان ایمیل کرده بود و خواسته بود هر
کار از دستش بر می آید برای عطا انجام دهد و وکیل هم از همان زمان پی
... گیر اثبات بی گناهی عطا و آزادیش بوده
romangram.com | @romangram_com