#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_730
شالم را برداشتم و سریع موهای پریشان و بلندم را جمع کردم و تاب دادم
. و محکم بستم
پشت به من در آستانه ی در ایستاده بود ، جلو رفتم ، چقدر دلم می
. خواست ... نه ! دلم چیز های محال از من نمی خواست
ــ عطا ؟
به طرفم برگشت ، نگاهش کوتاه اما دقیق بود . لب گشود تا بگوید و چقدر
عطش شنیدن صدایش را داشتم ، اما فرو بست و نگفت . رو گرفت : با من
... بیا
نگاه شیخ که با دستبند با خود می بردند کینه توزانه به من دوخته شده
بود ، هیچ چیز به اندازه ی دیدن این صحنه خوشحالم نکرد . اگر عطا
... نیامده بود او
از فکرش هم منزجر می شدم . عطا به راه افتاد و من هم پشت سرش ..
افراد دیگر را هم دستگیر کرده بودند و من اصلا دلم نمی خواست چشمم
به آن ها بیفتد در بیرون از آن خانه ی بزرگ ماشین های پلیس به صورت
. حلقه ای بزرگ خانه را محاصره کرده بودند
دلم می خواست در میان آن شلوغی دست عطا را بگیرم .. می ترسیدم باز
هم از دستش بدهم ! اما به من توجه نداشت ...تمام بدنم درد می کرد و
راه رفتن سخت بود اما پشت سرش تقریبا می دویدم . با آن بلوز مردانه
romangram.com | @romangram_com