#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_729
!! زمزمه وار گفت : این چه وضعیه
. نگاهی به سربازی که هنوز ایستاده بود کرد : لطفا بفرمایید الان میایم
سرباز که بیرون رفت پیرهنش را بیرون آورد و زیر پوشی سفید رنگ با
! آستین های حلقه ای به تنش ماند : بپوش
اشک هایم باز هم راه گرفت . غیرتش چه دوست داشتنی بود ! با دست
هایی که از هیجان دیدنش می لرزید پیرهنش را روی تاپی که پاره شده
. بود پوشیدم . نگاهش را گرفته بود
. ــ موهاتم جمع کن
... چه خوب بود در هوایش نفس کشیدن
موهایم را جمع کردم و با نگاه به دنبال کش مویم گشتم که دیدم خم شد و
از زمین برداشت و به طرفم گرفت نگاهش سرتاپایم را کاوید ... چه
نامهربان بود لحنش : خدا رو شکر کن که به موقع رسیدم ... البته امیدوارم
! که اینطور باشه
هر چند انتظار داشتم بی مهری کند اما با این کلام گویی آب سرد بر سرم
ریخته باشند وا رفتم ! چشمام به سوز اشک نشست و نگاهم دلگیر شد و
! صدایم لرزید : بی انصاف
! "پوزخند زد : تو یکی انصافو واسه من معنی نکن لطفا
. به سوی در رفت : بیا بیرون
romangram.com | @romangram_com