#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_728

عطر وجودش هنوز هم آشنا بود .. مردی که آرزوی دیدنش را داشتم به

! گور می بردم ... عطا ... عطا بود

اشک ها نمی گذاشتند درست ببینمش ... چه لحظه ی نفس گیری وقتی در

! آغوش بزرگ و گرمش گم شدم

اشک هایم بر سینه اش میریخت : عطا ... باورم نمیشه.. این تویی ؟ !فکر

.... می کردم دیگه هیچ وقت نمی بینمت

بغض خفه ام می کرد ! مرا کمی از خودش دور کرد ، دستهایش دو طرف

... صورتم را قاب گرفت ؛ چقدر دلتنگ نگاهش بودم ... اشک های مزاحم

... اشک هایم را پاک کرد : تموم شد ! دیگه نترس ! من کنارتم

بغضم که ترکید و هق هقم که بلند شد دوباره مرا به سینه فشرد و سرم را

. بوسید :آروم .. آروم باش

. صدای قلبش تسکینی بود برای همه ی در هایم

! من می دانستم خدا در همان نزدیکی هاست

من ، مهربان

ندارم

من کو ؟

نا مهربانِ

وقتی کامل مرا از خود جدا کرد متوجه وضعیت لباس هایم شد اخم کرد و


romangram.com | @romangram_com