#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_727

.. بی رحمانه فریاد زد : گفتم لباساتو در بیار

و همزمان چنگ انداخت و مانتو ام را پاره کرد ، محکم لباس هایم را روی

سینه م گرفته بودم ... گریه و التماس می کردم که رهایم کند اما تاپی هم

که به تن داشتم پاره کرد اما هنوز لباس هایم را رها نمی کردم.. من حتی از

... مادرم هم رو می گرفتم ... خدایا بمیرم

... در حمام به شدت باز شد و

نگاه وحشت زده ام آنچه که می دید را باور نداشت ! یک سرباز اسلحه اش

... را به سوی آن زن گرفت : بیا بیرون

... خدایا .. خوابم یا بیدار

لباس های پاره شده ام را به خودم پیچیدم و تن لرزانم را پشتِ عاطفه ی

وحشت زده بیرون کشیدم.. موهای پریشانم سر شانه های برهنه ام را

پوشانده بود و با چشم به دنبال شالم می گشتم که کدام گوشه ی اتاق

... افتاده بود

دو سرباز دیگر هم به اتاق آمدند و من .. من شالم را پیدا کردم ... برداشتم

و بر سر انداختم

!! ــ ریحانه

خدای من .. چه توهمی .. چه توهم شیرینی .. صدای نازنین عطا در گوشم

نشست ، با این همه بر گشتم ... برگشتم و سینه به سینه ی مردی شدم که


romangram.com | @romangram_com