#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_726

فارسی را به سختی ادا کرد و آتش به جانم انداخت ... همان بود که مرا

. خریده بود

آب دهانم را جمع کردم و به صورتش پاشیدم : تو خواب ببینی که منو

عوضی

! تصاحب کنی شیخِ

در کمال ناباوری دیدم که به جای عصبانی شدن خندید و آب دهنانم راپاک

. کرد و باز هم به عربی چیزی گفت که صدای خنده ی حاضران بلند شد

آنگاه صدا زد : عاطفه ؟ بیا این لعبتو آماده کن ... تا شب دل تو دلم نیست

! ...چموشه و رام کردنش لذت بخش

عاطفه در حالی که دستمال بر روی بینی داشت با چشمانی به خون نشسته

... و عصبی نگاهش را به من دوخت : چشم ارباب ... حاضرش می کنم

... با غیض به بازویم چنگ انداخت : با من بیا

به محض ورودم به اتاق سیلی محکمی به صورتم زد : آشغال دستاتو قلم

... می کنم

موهایم را کشید و دق دلش را خالی کرد و پس از آن مرا به سمت انتهای

... اتاق که حمام بود هل داد : لباساتو در بیار

... اشک هایم سرازیر شد : خدایا کجایی ؟ داره دیر می شه

... ــ نه ... نه ... تو رو خدا بذار برم


romangram.com | @romangram_com