#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_725
. جانِ
خیلی نگذشته بود که باز گشت ، لیوانی پر از یک نوشیدنی.. شاید آب
... پرتقال بود به سویم گرفت : پاشو بخور
. ــ نمی خورم
دوباره دست پیش آورد که گرفتم و با خشم به صورتش پرت کردم ، سر و
... صورتش خیس شد و خون از بینی اش جاری
هلش دادم . با تمام قوایی که خیلی هم نبود پا به فرار گذاشتم.. اما بخ
! کدام سو ؟؟ من که جایی را بلد نبود د آن خانه ی درندشت
هاج و واج
با صدای فریادهایش چند نفر بیرون ریختند و متعجب به منِ
.... خیره ماندند.. دیگر راهی به هیچ سو نداشتم
در ان میان مردی که دشداشه ) لباس بلند عربی سفید رنگ ( به تن داشت
! و از همه درشت تر و نیرومند تر به نظر می رسید به من نزدیک شد
... نگاهش سراپایم را کاوید ... به عربی چیزی گفت که همه خندیدند
... نگاه ترسیده ام را به اطراف گرداندم ... شش مرد و سه زن
. مقابلم ایستاد و دقیقتر نگاهم کرد ، می لرزیدم
دستش را بالا آورد و چانه ام را گرفت و خیره ماند در چشمانم ، گوشه ی
... لبهای برجسته و تیره اش کم کم بالا رفت : همون که می خواستم
romangram.com | @romangram_com