#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_724
شست : مرده شورتو ببرن که به طمع زندگی پر زرق و برق خودتو به درد
! سر نندازی
! چه می دانست و چه بی انصاف بود که اینگونه قضاوتم می کرد
مرا دوباره به تخت بر گرداند : غذاتو بخور جون بگیری ... فکر نکن اگه ناز
و نوز کنی شیخ واسه ت تره خرد می کنه ... اون بالای تو پول داده .. حق
... خودش می دونه که هر کار خواست
با نفرت با همان دست کم جانم به سینه اش کوبیدم : خفه شو ... خفه شو
... شیختون بره به جهنم .. همه تون برید به جهنم ... من ... من بمیرم هم
چنان سیلی به صورتم زد که حرف از یادم رفت . سکوت کردم ... نیشگون
. محکمی که از بازویم گرفت اشک به چشمانم نشاند
ــ غذاتو می خوری بعدم یه حموم درست و حسابی می ری ... من حوصله
. ی ادا اصول اومدن تو رو ندارماا ... کوفت کن ببینم
دوباره از آن نیشگون درد آورش که چون نیش مار بود از گونه ام گرفت و
مجبورم کرد قاشق غذایی که پر کرده بخورم ... نه یکی نه دوتا ... آنقدر
که حالت تهوع پیدا کردم ... آن وقت رهایم کرد ... لبهایم درد می کرد از
... ممانعتم برای نخوردن و پشت دستی هایی که زده بود
وقتی رفت با آن حال بد روی تخت دراز کشیده بودم ... احساس می کردم
رفته کم کم به دست و پایم باز می گرد ... ذهنم به کار می افتاد
romangram.com | @romangram_com