#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_723

پله ها را طی کرد : دست نخورده ست دیگه ؟

شرمم باد .. لعنت به من ! لعنت... خدایا جانم بگیر اما عفتم را نه ! خدایا ..

! خدایی کن که محتاجم

زیر بازویم را با دستان پرالنگویش گرفت و به دنبال خود کشید . به سختی

از پله ها بالا رفتم : این جون نداره راه بیاد ... لادن لعنتی داره با چی

... معامله می کنه و پول مفت به جیب می زنه

مرا به درون ساختمان کشید ، نمی دانم فضای آن اطراف چگونه بود چون

. به واقع دیگر درک درستی از اطرافم نداشتم

مرا به درون اتاقی برد و روی تخت خواباند در را قفل کرد و رفت ... چشم

... گشودم اتاق بزرگی بود با شیک ترین وسایلی که به عمرم می دیدم

دقایقی دیگر با سینی غذا آمد ، سینی را روی عسلی کنار تخت گذاشت و

... صندلی پیش کشید : پاشو یه آب به صورتت بزن سر حال بیای

... ــ نمی دانست با مرگ دست و پنجه نرم می کنم

وقتی مرا بی حرکت و بی اعتنا دید دستم را کشید : دبجنب دیگه ... من

نمی دونم این مرده ی تو گور به چه درد شیخ می خوره آخه.. دیگه

. شورشو در آورده با این سلیقه ش

نسبت به خودش راست می گفت ، من به اندازه ی یک دستش بودم ... مرا

بلند کرد و به سمت رو شویی هل داد ، با دست بزرگش صورتم را محکم


romangram.com | @romangram_com