#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_722
های ماشین چشم باز کردم ... در بزرگی مقابلمان بود که گشوده شد و با
ماشین وارد شدیم... مسافتی را پیمودیم ، جاده ای که دو طرفش پر بود از
... درختان کهن سال که در آن حوالی به نظر عجیب می رسید
بسیار زیبا و بزرگ نگه داشت .. جایی که ماشین های
مقابل یک ساختمانِ
عابس در میان آن ها وصله ای نا جور
. شیک و مدل بالا پارک بود و ماشینِ
پیاده شد و ماشین را دور زد ، در را باز کرد و مرا بیرون کشید : به نفعته
... که خودتو سرحال نشون بدی .. وگرنه خوراک سگای بیابون میشی
سرم به تنم سنگینی می کرد ... دلم یک خواب راحت می خواست ..
خوابی که دیگر بیدار نشوم .... عطا ... عطا را ندیده از دنیا می رفتم ...
... دلتنگ و بی تاب
زنی قد بلند و چاق از ساختمان بیرون امد و با دیدنمان با اکراه پاسخ سلام
عابس را داد و نگاهی چندش آور به من انداخت : اینه ؟ این که دماغشو
! بگیری جونش در اومده
عابس خندید : عوضش چشاش سگ داره.. همونه که شیخ آبدین می خواد
...
... ــ خیلی خب ... می تونی بری
romangram.com | @romangram_com