#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_721
لشی شدیا ... شیخ ببیندتُعقش می گیره
مرا به درون هل داد : عجب تنِ
...
دیگر برایم فرقی نمی کرد کجا هستم ... سرم را که به دوران افتاده بود به
پشتی صندلی تکیه دادم " بمیری ریحانه ... بمیری تا کارت به این نامردا
... نیفته
"
آمد و پشت فرمان نشست ... از لای پلک های نیمه بازم چشمم به بیابانی
! افتاد که تا چشم کار می کرد آبادی و درخت و خانه و ... هیچ نداشت
دستم به سمت دستگیره رفت .. باز می کردم و خودم را پایین پرت می
کردم ... سرعت داشت ، شاید سرم به سنگی به صخره ای بر می خورد و
... راحت می شدم
ِب
صدای قفل شدن در نا امیدم کرد : بگی بتمرگ ای دم آخری.. رو اعصا
... منه ننه مرده اقد راه نرو بی وژدان... دیوونه م کردی ای یه هفته
به خودش فحش می داد و به من بد و بیراه می گفت ... تو هین می کرد و
. حرف رکیک می زد
نمی دانم چقدر در راه بودیم و من بی حال و کم حواس که با صدای بوق
romangram.com | @romangram_com