#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_720
... بگو قصر... اگه دلشو ببریا میشی سو گلی ای حرمسراش
حالت تهوع تنها حسی بود که به من دست می داد . حتی نا نداشتم فریاد
. بزنم تا خفه شود . تا دست از سرم بردارد
. چشم هایم بسته شد و سعی کردم به اراجیفش گوش ندهم
حواسم را دادم به خدایی که در آن چند روز فقط زبانی حمدش گفته بودم
..هم او که نامش در تاریکی ها برایم چراغ بود .. هم او که با همه ی بی
. معرفتی هایم دست از من نمی کشید ... برایم خدا یی می کرد
با تکان دستش دیده گشودم ، صبح شده بود ... هفتمین روز ! و چه جان
... سختی بودم که تاب آورده بودم
... ــ بلند شو باس بریم
نمی توانستم بر خیزم ، بدنم می لرزید و چشمانم تار می دید . بازویم را
گرفت و از زمین بلندم کرد دیگر حتی نمی توانستم خودم را از دستش
برهانم . می دانست و خوشونت چاشنی حرکاتش بود ... چه بی انصاف
! بود و پر ادعا که دلش سنگ نیست
با گامهایی که بر زمین کشیده می شد مرا از اتاق بیرون کشید .. هوای
داغی به صورتم خورد و حجمی عظیم از نور به چشمانم تابید که ابرو در
. هم کشیدم و چشم بستم
مرا به سمت اتومبیل سفید رنگی که آن سو تر بود کشید ، در را باز کرد و
romangram.com | @romangram_com