#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_718
ُنم چیطو عه توِر ای
می سوزه ... مثه ایکه اصن ای کاره نیستی.. نمی دو
... لادن خانم افتادی
لادن ! حسم می گفت بی شک او باید مرجان باشد با آن نام مستعار ...
. شهاب و مرجان دستشان در یک کاسه بود
چه دردی کشیدم وقتی فهمیدم دختران بی چاره و بی پناه را به بعضی
کشورهای همسایه می فروشد ... و منهم ظاهرا یکی از طعمه هایش بودم
که از ترس عطا هیچ وقت حتی جرات نکرد به من نزدیک شود ... شاید
تازه به ذهنش رسیده بود واز طریق شهاب می خواست مرا هم وارد بازی
... کند و وقتی موفق نشد
ِر در هم و بر هم در مغزم بود که حس می کردم سرم در حال
اینقدر افکا
انفجار است . نمی دانستم چه عاقبتی در انتظارم ست ... جز گریه و طلب
یکتایم کاری از من بر نمی آمد . آن ساعات و لحظات تلخ
یاری از مهربانِ
بیش از همه دلتنگ مادر بودم ... کاش حد اقل به او گفته بودم به دیدار
... شهاب می روم شاید می توانست سرنخی پیدا کند و به من برسد
مرد جوان جلب که گفته بود عابس نام دارد جلب شد :
romangram.com | @romangram_com