#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_716

اثری از آن مرد هم نبود ... در را قفل کرده بود . نالان و خسته برگشتم ..

... در دستشویی را باز کردم ، چشمانم سیاهی می رفت





با شنیدن صدای او که با تلفن حرف می زد چشم گشودم . سه روز بود که

در آنجا زندان بودم ... به گفته ی او می شد شش روز ... دو روز هم در

حالت بی خبری بودم ، از تهران تا ان نا کجا آباد ... وقتی آنقدر در خود فرو

رفته بودم و لب به آب و غذا نزده بودم کمی دلش سوخته بود ، از آن سوی

غریبه.. با منِ

میله ها پشت به من نشسته بود و درد دل گفته بود .. با منِ

م ...

ُدم ... خیلی دل سنگُ

سردرگم و حیران : شاید فک کنی مو خیلی نامر

اما تو چی می دونی عه زندگی مو ؟ ایقد بدبختی داُرم .. ایقد بدبختی

ُرم بذاُرم

َا نداری س

داُرم که اگه ای کارای مرجان خانومو انجام نُدما بایه

ِر دنیا یه ننه داشُتم مریض شد نداشُتم خرجش کُنم ...


romangram.com | @romangram_com