#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_715
ِس تنگ آمده ام آزاد شد ... دستم را باز کرد : دسشویی هم ای بغلَه یه
نف
...وخت خودتو خرا
...ــ برو بمیر.. برو بمیر ... همه تون برید گمشید ... لعنتیاا
آن گریه ی عصبی و فریاد های از ته دل و غیر عادی کاملا بی اختیارم بود !
آنقدر جیغ زدم و گریه کردم که او هاج و واج مانده و در آخر با ضرب
سیلی آرامم کرد : صداتو ببر لعنتی ! فک می کنی اینجا خونه ی خالته
صداتو هی سرت می ندازی ؟ فک می کنی مو لی لی به لالات می ذارم اگه
جیغ و ویغ کنی ؟؟ می زنم دهنتو پر خون می کنماااا .. اعصاب برا آدم نمی
.... ذاره.. ای دیگه چجورشه
و با عصبانیت بیرون رفت بی آن که در را ببندد ... اشک های ذاغم را پس
زدم و با عجله پاهایم را باز کردم ... ایستادن روی آن پاهای درد آلود سخت
بود ... خودم را به بیرون پرت کردم ... اما تنها چیزی که دیدم یک راهرو ی
باریک بود و دری میله ای ، میله های تنگ که نمی شد از آن گذشت ، انتهای
آن بود و سمت راست راهرو دری کوچک ، همان دستشویی که گفته بود .
خودم را به میله ها رساندم ... پیش رویم بیابانی بود غرق در تاریکی ...
آسمان دور بود و ستاره ها کم سو ... خدا یا چه گرفتار شده بودم ... آنجا
کجا بود ؟
romangram.com | @romangram_com